بسه دیگه خدا

 

         

 

 

  لعنت به همه ی صراط های مستقیمی

                                       که عرضه ندارند تو را به من برسانند 

 

                  http   flower rozblog ir

 

           وقتی با مشت هایش قلبم را میشکست
همه ی فکرم این بود : مبادا دستانش ببُرند........

 

           http   flower rozblog com

 

        

 

 
       تنهایی ها وبی کسی هایم    بخدا ظلمه دارم         تو آتیش گناهی میسوزم     که  درش بی گناه بودم          http://flower.rozblog.com   شــــــکلکهــــــای مـن و تـــو                  
 

 

 

 

 

/ 43 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
متین

من نه همیشه خوب تومن نه بدم نه بدترین ،نه ازتوکم نه بیش ازاین نه اولین نه آخرین ،نه ازتبارشبنمم نه ازسلاله علف من همگی سایه تو تاشده برروی زمین ،بی خودتوبیخودی ام مست ترین مست زمین میکده های بسته راخسته نشسته درکمین،ای توتمام من من باتوخودی ترازخودم بی تودرخت بی زمین حلقه لخت بی نگین...

متین

باباچوبکاری می فرمایین !دستت دردنکنه ،اسب فرستادی برامون ! راضی به زحمت نبودم بیچاره تورنادو روانداختی توزحمت !خودم باموتور میومدم پیشت [گاوچران].راستی اون یکی وبتو دیدم باحال بود.گفته بودم کارت درسته ! آره دیگه اینه روزگارما،توی یه شرکت مسخره !یه کارمضحک دارم بایه حقوق خنده دار!![قهقهه].گاه وبیگاه هم یه سری میزنم به دوستان وبه خصوص یهاجووون !! کرتیم

رامین

سراسر خواب من کابوس، کابوس / ندارم در شبم فانوس، فانوس به دل آمد بگویم من تو را دوست / ولی لب وا نشد، افسوس، افسوس . . . سلام [گل] اپم و منتظر

رامین

سلام نمیدونم چه جوری ازت تشکر کنم [قلب] خیلی لطف داری خیل خوشحال شدم مرسی انشاالله که بتونم جبران کنم [گل]

فرشته مهربان

هزاربار قلبم را شکست اما باز نمیتوانم فراموشش کنم بگو چه کنم [ناراحت]

بهروز

سلام[گل] اول از همه ببخشید دیر شد [خجالت]

بهروز

دوم این که ، قشنگ بودش آورین ، آورین [گل]

بهروز

و سوما که میریم آپ بعدیت کامنت میدم [نیشخند]

pardis

معنی شعرت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

sara-ahmad

گنجشک با خدا قهر بود.......روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد..... و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ... های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ..